پایین ساختمون ما،یه مهد کودکه،از اتفاق اون یسنا که قبلا ازش براتون گفته بودم،اونجا میره،احتمالا فردا میرم اونجا ببینم شرایط اونجا چطوره.شاید برای کارورزی برم،بهم گفت فردا ساعت هشت صبح اونجا باشم،شاید نیم ساعت پیش بود، رفتم با مامانم سوال کردیم و شرایطو میپرسیدیم،آخرای تایم مهد کودک بود،بچه ها تعطیل شدند،یسنا دوید و بغلم کرد :) خب،حداقلش خانم مهرابی(مسئول مهد کودک) دید که یسنا رابطه ی خوبی بامن داره :)
نمیدونم...امیدوارم خوب پیش بره چون واقعا بچه ها رو دوست دارم اما نمیدونم تعدادشون زیاد باشه با اخلاق های متفاوت،میتونم تحمل کنم یانه؟!
یکم تایمام به هم میخوره،چون کلاس خیاطی دارم دو روز در هفته و قرار بود برای باشگاه ثبت نام کنم اما اینطوری وقتم پر میشه...بعدشم باید یه فکری بکنم برای دانشگاه چون مدرک نیاز دارم،واقعا نمیدونم باید چیکارکنم،فعلا منتظر فردام...
(ویرایش میکنم: یسنا اومده خونمون یکم داره میره رومخم😂لوازم تحریر فانتزی و جدیدمو برداشته بود(خودم استفاده نکردم همرو میخواست استفاده کنه نمیداد😭🤏🏻)نمیدونم چیکارش کنم مثلا یه کیک و شکلات و لواشک بهش دادم بازم کیک میخواست،من مشکلی نداشتم بخوره یهو مامانش میگه چرا اینهمه چیز خوردی😭✨چه کنم چه نکنم😂😂😂)
+یه ویرایش کوچیک دیگه،استرس دارم و واقعا انگار کار سختیه.
بابا از همین الان خیلی روی من حساب باز کرده و نمیخوام نا امیدش کنم...خدایا همه چی رو به خودت میسپرم...
خدایا شکرت🌸